“سنگنامگ” شماره دو – اسفند 1404 نویسنده :بیژن کاویانپور
در گوشهای از کاخ گلستان، جایی میان طاقهای گچبری و آیینهکاریهای خاموش، قطعهای سنگ سبز بر پایهای روشن آرمیده است. سنگی صیقلی، باشکوه و مرموز که اگر کمی نزدیک شوی، انعکاس صورتت را در آن میبینی و اگر اندکی بیشتر بمانی، صدای دوری از تاریخ در گوش جانت میپیچد. این همان سنگی است که روزگاری بر گور ناصرالدینشاه قاجار قرار داشت . سنگی که داستانی پرپیچوخم از هنر، قدرت، مرگ و فراموشی را در دل خود دارد.
ناصرالدینشاه، نخستین پادشاه ایرانی بود که دوربین و سفر فرنگ را شناخت، اما سرنوشت او با گلولهای در اردیبهشت ۱۲۷۵ هجری شمسی رقم خورد. میرزا رضا کرمانی، در صحن آستان حضرت عبدالعظیم، تیر را شلیک کرد و پادشاهی که پنجاه سال بر ایران فرمان راند، به خاک افتاد. مرگ شاه قاجار شوکی بزرگ برای دربار بود. پیکر او را در همان صحن آستان مقدس به خاک سپردند و اندک زمانی بعد فرمان رسید که ” سنگی درخور شأن پادشاه ” ساخته شود. سنگی که نماد شکوه سلطنت و جاودانگی پادشاهیاش باشد.
از همان آغاز، انتخاب سنگ موضوعی مهم بود. چرا که در سنت ایرانی، سنگ مزار نهفقط نشانی از مرگ، بلکه نشانی از جاودانگی است.
در نهایت، سنگی از مرمر سبز نیشابور برگزیدند ، از معادن کوههای خراسان . مرمری با درخششی زنده که در نور، رگههای زرد و زیتونیاش چون پردهای از مه میدرخشد و نماد آرامش و ماندگاری است.
در میان سنگهای مرمر ایران، مرمر نیشابور بهویژه در قرن سیزدهم هجری، از مرغوبترین نمونهها بود و برای کاخها و زیارتگاهها استفاده میشد. انتخاب آن برای شاه، هم نشانهای از جایگاه سلطنتی و هم باور به پاکی و روشنی مرمر در آیینهای ایرانی بود. در فرهنگ ایران، مرمر نه فقط یک سنگ تزئینی، بلکه سنگی مقدس تلقی میشد. سنگی که نور را از خود عبور میدهد، و همین ویژگی، آن را نمادی از روح و جاودانگی ساخته بود.
اما پرسش اینجاست: این سنگ در کجا و به دست چه کسی تراشیده شد؟
علیرغم اینکه در بخش پایینی سنگ، با خط نستعلیق، امضای ” عمل استاد عباسقلی حجار ” حک شده است ، محل تراش و حجار سنگ تا امروز محل اختلاف است و در منابع تاریخی پاسخ روشنی وجود ندارد، اما روایتهای شفاهی سه مسیر متفاوت را نشان میدهد.
گروهی از پژوهشگران محلی بر این باورند که سنگ در یزد تراشیده شده است. آن زمان، یزد یکی از مراکز مهم حجاری و سنگتراشی ایران بود. استادکارانش مهارت ویژهای در صیقل مرمر و حکاکی داشتند. هنوز هم در برخی خانههای قدیمی یزد، سنگهای مرمر سبز با پرداختی شبیه به سنگ مزار شاه دیده میشود. روایت محلی میگوید: ” سنگ در کارگاه یکی از استادان یزدی تراشیده و پس از اتمام کار با قافلهای از یزد به تهران فرستاده شد. “
در مقابل، روایت دیگری میگوید که سنگ خام از خراسان به تهران منتقل شد و در پایتخت، در یکی از کارگاههای سنگتراشی نزدیک سنگلج ، توسط استاد حسن حجارباشی، یکی از چیرهدستترین استادان سنگتراشی تهران، انجام گرفت. او ماهها بر روی این سنگ کار کرد. ابتدا سطح سنگ را با ابزارهای فلزی و شن نرم پرداخت تا خطوط طبیعی آن نمایان شود. سنگ نهایی، اثری بود در ابعاد دو متر طول، ۸۰ سانتیمتر عرض، حدود ۶۰ سانتیمتر ارتفاع به وزن ۷ تن با سطحی صیقلی و لبههایی اندکی گرد تا انعکاس نور در آن نرمتر جلوه کند.در بالای سنگ، با خطی درشت، عبارت ” هوالباقی ” حک شده بود و زیر آن، نقشی از تاج کیانی و شمسهای ظریف میان دو شاخ گل شاهعباسی.
تهرانِ قاجاری در آن زمان پر از استادکاران درباری بود. کسانی که برای ساخت کاخها، تکیه دولت و سردرهای باشکوه کار میکردند. در اسناد اعتمادالسلطنه هم اشارهای گذرا به ” حجاران سلطنتی در دارالخلافه ” آمده است.
احتمال سوم نیز وجود دارد که بخش پایانی کار ( خوشنویسی اشعار و تزئین نهایی ) در کارگاه سلطنتی کاخ گلستان انجام شده باشد. جایی که استادان خط و نقاشی برای پروژههای مخصوص شاه کار میکردند. عده ای اعتقاد دارند ، نام استاد عباسقلی حجار مربوط به همین تزئین نهایی است .
اما زیبایی اصلی سنگ در حاشیههایش نهفته بود. جایی که دوازده بیت شعر به خط نستعلیق، دربارهی ناپایداری دنیا و بیوفایی قدرت نوشته شده بود. خوشنویسی این اشعار را بنا به برخی روایتها، میرزا غلامرضا اصفهانی، بزرگترین خوشنویس عصر ناصری انجام داده بود. خطوط به سبک نستعلیق و با برجستگی ملایم بر سنگ نقش بسته بود. حروف نه چنان عمیق که تند و خشن به نظر آیند و نه چنان کمعمق که در نور محو شوند. در نور شمع، حروف جان میگرفتند و مرمر چون آب زلال میدرخشید.
برخی کارشناسانِ خط، بر پایهی شیوهی کتابت و کشیدگی حروف، معتقدند که خطاط این اثر از شاگردان مکتب محمدرضا کلهر بوده است. خوشنویسی که در اواخر قاجار، معیار زیبایی نستعلیق به شمار میرفت.
سطح سنگ با ترکیبی از روغن کتان و پودر مرمر جلا داده شد. استاد حجارباشی در یادداشت خود گفته بود: ” میخواهم سنگ، چون آینه باشد که پادشاه در آن خود را بنگرد. ” و چنین شد. زائران وقتی بر مزار شاه حاضر میشدند، تصویر چهرهشان را در سنگ میدیدند؛ گویی شاه در آن سنگ زنده است و ناظر بر مردمان خویش.
در سالهای نخست پس از مرگ ناصرالدینشاه، مزار او یکی از مکانهای دیدنی تهران بود. رجال درباری، شاعران و مردم عادی برای فاتحه میآمدند و بر سنگ قبر دست میکشیدند. بسیاری از اروپاییان که در آن زمان به ایران سفر کرده بودند، در سفرنامههای خود از این سنگ یاد کردهاند. یک جهانگرد فرانسوی در سال ۱۸۹۹ نوشته است: ” سنگ مرمر قبر شاه، چون سبزی زمرد در تاریکی میدرخشد و نوشتههای آن به نرمی حریر است. “
اما چرخ زمان همیشه مهربان نیست. برخی روایتها اشاره دارند که در دوره ی پهلوی اول یا بازسازیهای آن زمان، سنگ قبر متضرر شده است، اما شواهد دقیقِ زمان و چگونگی آن روشن نیستند. اما در روزهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وقتی آرامگاه و سنگ قبر رضاشاه پهلوی در نزدیکی حرم حضرت عبدالعظیم تخریب میشد، استاد حسین احمدیان با همکاری نیروهای شهربانی و کمیته انقلاب، محوطه دفن ناصرالدینشاه را چند شبانهروز قرق کرد تا بتواند این سنگ را جابهجا کند. پس از خارج کردن سنگ، برای مدتی در وضعیت انبار نگهداری شد و در نهایت به کاخ گلستان منتقل و در گوشه شمال غربی محوطه کاخ گلستان در خلوت کریمخانی مستقر شد.
اگر در موزه کاخ گلستان بر این سنگ بنگری، خطوط اشعار همچنان قابل خواندناند. یکی از بیتها چنین است:
«بیا بنگر به خاک افتاد شاهی / که روزی بر سرش میرفت ماهی»
بیتی که با گذشت بیش از یک قرن، معنایش به گونهای دردناکتر از همیشه به نظر میرسد.
سنگ قبر ناصرالدینشاه، از منظر تاریخ هنر ایران، سندی مهم است. در این سنگ، سه هنر اصیل ایرانی ، سنگتراشی، خوشنویسی و شعر، در کنار هم نشستهاند. ترکیب این سه، جلوهای از روح ایرانی در برابر فناست. تلاشی برای جاودانه کردن زیبایی در دل مادهای سخت و سرد. مرمر، در اینجا فقط یک سنگ نیست ، ظرفی است برای نگهداشتن روح پادشاهی که میخواست حتی در مرگ هم بماند.
اما تقدیر چنین بود که سنگ، ماند و شاه رفت. از آن مزار باشکوه تنها تکههایی باقی ماند، بیجلال و بینگهبان. شاید همین تضاد، خود، زیباترین بخش این روایت باشد. سنگی که برای جاودانگی ساخته شد، شکسته شد، اما همان تکههای شکسته، امروز از هر نماد سلطنتی ماندگارتر شدهاند.
اکنون، وقتی در بخش خلوت کریمخانی کاخ گلستان نوری بر سطح سبز سنگ میافتد، برق مرمر چنان است که گویی هنوز نفس میکشد. بازتاب نور روی خطوط شعر، همچون نغمهای خاموش، بیننده را به زمانهی ناصرالدینشاه میبرد. به روزهایی که سنگ، نماد شکوه بود و هنر، زبان جاودانگی.
سنگ قبر ناصرالدینشاه، بیش از یک اثر تاریخی است. آینهای از رابطهی دیرینهی ایرانیان با سنگ، با مرگ و با جاودانگی.
در فرهنگ ایرانی، سنگ همواره زبان سکوت بوده ، از سنگنوشتههای داریوش در بیستون تا مزار حافظ و خیام. هرجا که کلمه از گفتن بازمانده، سنگ سخن گفته است. و این سنگ، شاید واپسین سنگ سلطنتی ایران باشد که هنوز در دلش شعر و هنرِ دربار قاجار میتپد.
در گذر سالها، بسیاری از کاخها فروریختند و گنبدها ویران شدند، اما این مرمر سبز هنوز مانده است. برقش شاید کدر شده، اما نگاهش زنده است.
هر بار که نوری بر آن میافتد، رنگ میگیرد و حروف برمیجهند. گویی میخواهد داستان خود را باز گوید:
از سفر سنگ از دل کوههای خراسان تا کارگاههای یزد یا تهران، از دستان حجارانی که با تیشه و صبر آن را شکل دادند، از شاهی که میپنداشت سنگ مزارش نشانی از جاودانگی است و از سال هایی که آمدند و رفتند و سنگ ماند.
امروز، وقتی در برابر آن میایستی، دیگر نه تاج و تختی در کار است و نه شکوهی از سلطنت. اما همان سنگ، با سکوتی ابدی، هنوز سخن میگوید . از هنر ایرانی، از دستان بینام استادان و از راز دیرین میان انسان و سنگ.
در آن لحظه، سنگ و تاریخ یکی میشوند. صدای ناصرالدینشاه را نمیشنوی، اما حضورش را حس میکنی. و شاید اگر گوش بسپاری، از میان رگههای مرمر صدایی آهسته برخیزد:
«جهان نماند و نماند پادشاهی، اما سنگ و هنر، ماندگار است.»


