“سنگنامگ” شماره دو – اسفند 1404
در سایهی روزگاران گذشته، گارد سوئیسی (Swiss Guards) چونان سپاهیان فولادین، از سدهی پانزدهم به عنوان نیرویی ورزیده و وفادار در خدمت تاج و تخت فرانسه ایستادند. تا آستانهی انقلاب کبیر، آنان به سنگری استوار برای نظام سلطنت بدل گشتند. پاسدارانی که نامشان با وفاداری بیهمتا و هنر رزم آمیخته بود. در سال ۱۷۹۲، سنگینترین بار مسئولیت بر دوش آنان نهاده شد، حراست از کاخ تویلری و خاندان پادشاهی، در میان توفان خشم و انقلاب.
آتش تنشها هر دم شعلهورتر میشد و گارد سوئیسی را در میانهی میدان نبردی نابرابر قرار داد. آنان، اگرچه در محاصرهی خشم انقلابیون و دودلی دربار بودند، اما سوگند خویش را نشکستند و همچون سایهای از شکوه گذشته، بر پیمان خود با لوئی شانزدهم پای فشردند.
و سپس دهم اوت ۱۷۹۲ از راه رسید. آن روز خشم انقلابیون چون سیلابی خروشان به دروازههای تویلری کوبیده شد. در برابر این یورش، حدود ۹۵۰ تن از گاردهای سوئیسی، همراه با تعداد محدودی افسر فرانسوی وفادار، آخرین دیوار دفاعی سلطنت را تشکیل دادند. مقاومتشان حماسهای بود خونین و دلیرانه، اما شمارهی اندک و تقدیر نامهربان، شکست را برایشان رقم زد. بسیاری در همان میدان جان باختند و آنان که تسلیم شدند، پس از آن در سیاهچالها، به دست جلادان جان سپردند.
این رویداد خونبار، نه تنها نقطهی پایان حضور گارد سوئیسی در فرانسه بود، بلکه فرود آخرین پرده بر نمایش چندصدسالهی نظام پادشاهی نیز به شمار میرفت. سقوطی که در تاریخ، هم تراژدی بود و هم طلوعی نو.
در میان تمامی داستانهای تاریخ، آنچه مقاومت گارد سوئیسی را جاودانه میسازد، همانا پایمردی بیمانندشان در پایبندی به سوگند بود. حتی آنگاه که پادشاه، خود، فرمان ایستادگی را پس گرفت. آنان تا واپسین دم، در برابر توفان انقلاب ایستادند. گویی شرافت را در وفاداری میجستند. این جانفشانی چنان ژرف در خاطرهی میهنشان سوئیس جای گرفت که به نماد بیهمتای عزت و ناموس نظامی بدل شد.
پس از آن روزهای خونین، حضور سوئیسیها در سپاه بیگانه رو به افول نهاد، تا آنکه در سدهی نوزدهم، برای همیشه به پایان رسید. امروز، نام گارد سوئیسی بیش از هر چیز با نگهبانی واتیکان گره خورده است، اما یاد انقلاب فرانسه در دهم اوت ۱۷۹۲، همچون زخمی عمیق بر پیکر تاریخ این گروه، هرگز التیام نیافته است. حماسهای از سقوط یک نظام کهن بود، که آیینهای شد از شرفی که حتی در شکست نیز میدرخشد.
در میان بازماندگان این تراژدی، نام کارل فایفر فون آلتیشوفن ( Karl Pfyffer von Altishofen ) چونان چراغی فروزان میدرخشد. او که به واسطهی تقدیر، در آن روز کشتار در میهن خود به سر میبرد، با شنیدن خبر هولناک نابودی همرزمانش، دلشکسته اما مصمم شد. روح او آکنده از اندوه و حسرت بود، پس در پی آن برآمد تا یاد آن قهرمانان گمنام را در تندیسی جاودانه کند. او به جستوجوی هنرمندی برخاست که بتواند با قلم احساس و اسکنهی هنر، آن فداکاری بینظیر و آن تراژدی هولناک را در سنگ یا برنز متجلی سازد.پیکری که چهرهی جنگ و ژرفای درد و شرافت را روایت کند.
در سکوت سنگها و زمزمهی بادهای لوکرن، سرانجام پس از سالها انتظار و تلاش بیوقفه، فایفر در سال ۱۸۱۸، نقشهی دلش را به دستان برتل توروالدسن ( Bertel Thorvaldsen ) ، مجسمه ساز دانمارکی، سپرد. توروالدسن، استادی که نفسهای سنگ ماربل را به زندگی تبدیل میکرد و در سبک نئوکلاسیک، چنان چیرهدست بود که گویی احساسات آدمی را از دل سنگ زنده میساخت. او در طرح خود، شیری را آفرید که نه یک حیوان، بلکه روحی بود مجسم. نمادی از شجاعت بیپایان، وفاداری تا پای جان، و رنجی مقدس.
اما خود توروالدسن هرگز قدم بر خاک لوکرن ننهاد. تنها طرحهایی از ژرفای نگاهش باقی ماند، نقشهایی که گویی با مرکب دل نگاشته شده بودند. اجرای این رویا به لوکاس آهورن ( Lukas Ahorn ) ، سنگتراش محلی سپرده شد. مردی که بین سالهای ۱۸۲۰ تا ۱۸۲۱، با ضربات چکش و اسکنهاش، روح توروالدسن را در دل آن صخرهی خاموش دمید.
و اینگونه شد که شیر لوکرن ( Löwendenkmal – بنای یادبود شیر ) زاده شد. این اثر، که اکنون از نمادینترین یادگارهای سوئیس است، در دل صخرهای طبیعی در لوکرن جا خوش کرده است. شیری زخمخورده، در آستانهی مرگ، اما هنوز باشکوه. پیکرش بر سپری با نشان سلطنتی فرانسه ، گل زنبق یا فلوئور-دو-لیس ( fleur de lys ) افتاده و در کنارش، سپر سوئیس، گواهی میدهد بر این که این جانسپردگان به کدام سوگند وفادار ماندند.
معدن سنگ ماسهای که این اثر در آن حجاری شده، با دیوارههای بلند و خشن خود، صحنهای دراماتیک آفریده است. گویی طبیعت خود دست به دست هنر داده تا این تراژدی را جاودانه کند. شیر، با طولی نزدیک به ۱۰ متر و بلندای ۶ متر، چنان در سنگ فرو رفته که گویی همیشه آنجا بوده است. بر فراز این شاهکار، عبارت لاتین “HELVETIORUM FIDEI AC VIRTUTI” (به وفاداری و شجاعت سوئیسیها) نقش بسته و در پایین، نام افسران و شمار سربازان کشتهشده ( حدود ۷۶۰ تن ) چونان زمزمهای از تاریخ، بر سنگ حک شده است.
در این اثر جاودانه، راز تأثیرگذاری ژرف در چگونگی به تصویر کشیدن رنجی مقدس نهفته است. شیرِ زخم خورده با چهرهای از دردِ آرام و تسلیمی باشکوه، پنجهاش را بر نشان پادشاهی فرانسه نهاده است. گویی آخرین نفس هایش را به پای سوگند وفاداری اش میدهد. این سنگ نیست که تراش خورده، روحِ یک آرمان در قالب ماربل تجسم یافته است.
مارک تواین، آن نویسنده ی تیزبین، در سال ۱۸۸۰ با نگاهی شاعرانه این بنا را “اندوهبارترین و تأثیرگذارترین تکه سنگ جهان” خواند و چنین به توصیفش پرداخت:
“شیر در لانهاش بر پهنه ی عمودی صخره ای کمارتفاع آرمیده، چرا که از خود سنگِ زنده ی کوه تراشیده شده. هیکلش عظیم و رفتارش سرشار از شکوهِ نجیبزادگان است. سرش به نشانه ی تسلیم خم شده، حال آنکه نیزهای شکسته در پهلویش فرورفته و پنجههای محافظش همچنان بر نشان نیلوفرهای فرانسه استوار مانده. تاکهای وحشی از لبههای صخره آویخته و در نسیم میرقصند و جویباری زلال از فراز صخره میچکد و در حوضچهای در پایین جمع میشود، تا تصویر این شیرِ در رنج را در میان نیلوفرهای آبیِ برکه منعکس کند.
درختان سرسبز و چمنزارهای شاداب این مکان را احاطه کردهاند. اینجا، گوشهای است آرام و امن، به دور از هیاهوی جهان. و همه ی اینها سزاوارِ چنین یادبودی است، چرا که شیران در چنین مکانهای دنج و خلوتی میمیرند ، نه بر روی پایههای گرانیتی در میادین عمومی، آنجا که نردههای آهنیِ پرزرقوبرقشان حریم شان را مشخص میکند. شیرِ لوکرن در هر کجای دیگر نیز تماشایی میبود، اما هیچجا به اندازه ی این مکانِ برگزیده، کامل و تاثیرگذار نبود.”
در پس این تندیسِ گریان، سایههای سیاست نیز نهفته است. آن روزگار که چکشهای سنگتراشان بر صخرههای لوکرن میکوبیدند، سوئیسِ جدید در تلاش بود تا هویتی تازه در جهانِ پس از توفانهای ناپلئونی بیافریند. فداکاری گارد سوئیسی، همچون شمشیری دو لبه بود. از سویی مایهی فخر ملی شد و از دیگر سو، پرسشهای تند و تیزی را دربارهی سنت دیرینهی خدمت در ارتشهای بیگانه برانگیخت. کشتار خونین تویلری، چونان زنگ خطری بود که وجدان ملی را میلرزاند.
حتی پیش از آنکه نخستین ضربهی اسکنه بر سنگ فرود آید، زمزمههای اعتراض آغاز شده بود. چگونه بنایی میتواند قربانیانِ نظامی منسوخ را گرامی دارد؟ این پرسشی بود که فضای سیاسی آن روز سوئیس را به دو نیمه تقسیم کرده بود. از یک سو، محافظهکاران با دیدهی ستایش به این نماد وفاداری مینگریستند و از دیگر سو، لیبرالهای خشمگین، شیر سنگی را نشانهای ارتجاعی میدانستند. تجلیلی نابجا از ذهنیتی کهن که زمانهاش به سر آمده بود. اعتراضات چنان بالا گرفت که برخی تهدید کردند پنجهی این شیر نمادین را خواهند شکست، گویی میخواهند با قطع این عضو، پیوند با گذشتهای ناخواسته را بگسلند.
امروز که سالها از آن مجادلات گذشته، شیر زخمی لوکرن به مکانی مقدس در گردشگری فرهنگی بدل گشته است. هرچند برخی منتقدان خرده میگیرند که این اثر، پیچیدگیهای انقلاب فرانسه را به روایتی سادهانگارانه تقلیل داده یا به شکلی ناخواسته، فرهنگ مزدوری را تقدیس کرده است، اما هیچکس نمیتواند قدرت نمادین آن را انکار کند. این بنا، همچون آیینهای است که در هر عصری، تصویری تازه به ما مینماید. گاه نماد فداکاری است و گاه هشداری از پیامدهای مزدوری. در سکوت سنگینش، پرسشهایی جاودانه نهفته است: مرز وفاداری کجاست؟ آیا میتوان در امواج سهمگین تاریخ، هم به شرافت پای بند ماند و هم از گرداب سیاست جان به در برد؟
برتل توروالدسن، آن اسطورهسازِ سنگِ ماربل، در سردی ماه نوامبر ۱۷۷۰ در کپنهاگ چشم به جهان گشود. کودکیاش در میان بوی چوبهای کشتیسازی پدرش ، مردی اصالتاً ایسلندی ، گذشت. همانجا که شاید نخستین زمزمههای هنر در گوشش طنین انداخت، هنگامی که دستان کوچکش بر روی الوارهای خمیده کشتیها میلغزید و فرمها را در ذهن جستجو میکرد. زندگیاش از همان آغاز، قصهی گذر از تاریکیها به روشنایی بود. از محلههای فقیرنشین کپنهاگ تا اوج گرفتن بر بلندای هنر اروپا.
در یازده سالگی، دروازههای آکادمی سلطنتی هنرهای زیبای کپنهاگ به رویش گشوده شد. استعدادش چونان شهابی درخشید و دیری نپایید که توجه استادان را به خود جلب کرد. اما رم بود که قرار بود به خانهی هنری او بدل شود. سال ۱۷۹۷، با دریافت بورسیهای که چون کلید رهایی بود، به سوی شهر جاودانهی هنر شتافت. در میان ویرانههای باستانی و کلیساهای باروک، سبک منحصر به فردش متولد شد . آمیزهای کمنظیر از نئوکلاسیکِ محض و حسی از زندگی که در رگهای سنگ جاری میشد.
کارگاهش در رم به مکانی مقدس برای هنرمندان و اندیشمندان اروپا تبدیل گشت. پیش از آفرینش شیر لوکرن، “ژاسون با پشم زرین” در سال ۱۸۰۳ نام او را بر تارک هنر جهان نشاند. تندیسی که در آن، قهرمان اساطیری نه در هیئتی خشک و رسمی، که چونان انسانی زنده و پرتنش به تصویر کشیده شده بود . همان ویژگیای که بعدها در شیر زخمی لوکرن به اوج خود رسید. توروالدسن در هر اثرش، سنگ را به سخن وامیداشت. گویی اسرار نهفته در دل ماربل را به زبانی انسانی ترجمه میکرد.
در بهار ۱۸۱۹، هنگامی که توروالدسن در اوج شکوفایی هنری قرار داشت، طرح آن شیر غمگین را بر کاغذ آورد. با وجود سفارشهای پرشمار از دربارهای اروپایی، هرگز اجازه نداد سلیقهی کارفرمایان بر اصالت هنریاش سایه افکند. زندگی خصوصیاش نیز همچون آثارش پر از ظرافتهای ناگفته بود. هرگز پیمان ازدواج نبست، اما دل به آنّا ماریا مگنو ، مدل محبوبش ، سپرد و ثمرهی این پیوند، دختری به نام کارولین شد.
چهار دهه اقامت در رم سرانجام به پایان رسید و در ۱۸۳۸ به دانمارک بازگشت. استقبالی که از او شد، گویی پادشاهی به میهن بازمیگردد. در واپسین سالهای زندگی، شاهد برپایی موزهای اختصاصی برای آثارش بود که با دقت تمام بر طراحی آن نظارت داشت. سرانجام در ۲۴ مارس ۱۸۴۴، در تئاتر سلطنتی کپنهاگ چشم از جهان فروبست و بنا به وصیت، در حیاط موزهاش ، در میان سایهسار تندیسهایی که خود آفریده بود ، به خاک سپرده شد. تشییعجنازهاش با حضور هزاران هنردوست از سراسر اروپا، گواه احترام بیچونوچرایی بود که جامعهی هنری برای این استاد بیبدیل قائل بود.
شیر لوکرن از منظر هنری، گوهری درخشان از نئوکلاسیسم اوایل سدهی نوزدهم است که با الهام از زیباییشناسی یونان و روم باستان جان گرفت. توروالدسن در این اثر، واقعگرایی دقیق را با ایدهآلگرایی نمادین درهم آمیخت. حالت نمایشی شیر در حال مرگ، وامدار تراژدیهای هنر هلنیستی و صحنههای نبرد حماسی است. اما برخلاف خشونت عریان آثار باروک، اینجا رنجی موقر و تاملبرانگیز به تصویر کشیده شده است.
خطوط سیال بدن شیر، چینهای طبیعی پوست و حالات چهره که همزمان درد و تسلیم را روایت میکند، همگی از مهارت حیرتانگیز استاد در حجاری حکایت دارند. تضاد هوشمندانهای که بین سطح صیقلی پیکر شیر و بافت خشن صخرهی پیرامون ایجاد شده، نه تنها بر شکنندگی موجود زنده تاکید میکند، بلکه استعارهای است از تقابل طبیعت و تمدن. سایهروشنهای طبیعی که با تابش نور بر حجاری پدید میآید، بعدی نقاشانه به این اثر بخشیده و آن را از حالت یک پیکرهی سنگی صرف فراتر برده است.
در ساختار این اثر جاودانه، توروالدسن با نبوغی کمنظیر، دوگانگیهای وجودی را در قالب فرم متجلی ساخته است. فرم مارپیچی بدن شیر که سر و تنش را در جهاتی متضاد قرار داده، همچون فنری فشرده، انرژی درونی اثر را در خود حبس کرده است. این حرکت بالقوه، در تقابلی شگفت با مثلث پایدار تشکیلشده توسط بدن حیوان و صخرهی پیرامون قرار میگیرد . گویی هنرمند میخواهد در یک ترکیببندی استادانه، پارادوکس مرگ در اوج پایبندی را به تصویر بکشد. جنبشی که به سکون میگراید، حیاتی که در آستانهی نیستی به والاترین بیان خود میرسد.
نبوغ توروالدسن در انتخاب لحظهی متعالی ، آن برههی سکون پس از طوفان ، تجلی مییابد. به جای نمایش خروش نبرد، آن دمِ آرام پس از جنگ را برگزیده است. زمانی که شمشیرها خاموش شدهاند، اما پیام اخلاقی اثر به اوج رسیده است. این انتخاب آگاهانه، شیر لوکرن را از محدودهی یک یادبود محلی فراتر برده و به نمادی جهانشمول از شرافت انسانی بدل کرده است. در این اثر، مرگ پایان راه نیست، بلکه نقطهی اوج یک سفر اخلاقی است. زمانی که جسم از پای میافتد، اما معنای فداکاری برای همیشه در سنگ ثبت میشود.
هنرمند دانمارکی با این اثر ثابت کرد که هنر نئوکلاسیک میتواند فراتر از تقلید صرف از فرمهای باستانی، به بیان مفاهیم عمیق انسانی بپردازد. شیر لوکرن نه فقط یادبودی برای سربازان گمنام، که پرسشی همیشگی است دربارهی مرزهای وفاداری و ارزش یک سوگند . پرسشی که هر عصری باید پاسخ خود را به آن بیابد.


