صفحه اصلی > گوناگون : تاریخ شفاهی صنعت سنگ ایران

تاریخ شفاهی صنعت سنگ ایران

1399-6-14 - غفار داورپناه

“سنگنامگ” شماره دو – اسفند 1404 نویسنده :کاوه فاضل بسطامی، فعال فرهنگی و پژوهشگر تاریخ شفاهی صنعت سنگ ایران

یکبار، در سال ۱۳۹۳، به همراه دوست عزیزم رضا مولایی، فرصتی دست داد تا گفتگویی صوتی با استاد غفار داورپناه داشته باشیم. پس از آن، هنگامی که از برخی مشغله های کاری فارغ شدم، کار ثبت تاریخ شفاهی صنعت سنگ را با همراهی تصویربرداری پی گرفتم.

در خردادماه سال ۱۳۹۹، مهندس بابک بهرامی، مدیر سباسنگ، با توجه به دلبستگی و تلاش هایم در این زمینه، پیشنهاد همکاری برای ضبط و ثبت این گفتگوها را با من در میان نهاد و این همکاری تا پاییز همان سال تداوم یافت.

برای انجام گفتگویی تصویری با استاد غفار بسیار کوشیدم و پس از پیگیری های پیاپی، سرانجام مهندس سامان میرزایی زمانی برای این دیدار ترتیب داد: چهاردهم شهریورماه ۱۳۹۹. استاد در این گفتگو، با وجود کهولت سن، با دقتی ستودنی از جزئیات سخن می گفت و خاطرات را با ظرافتی بی ادعا بازمی گفت.

استاد داورپناه در وقایع سیاسی سال ۱۳۳۲، کنشی کارگری داشت. در طول دوران فعالیت حرفه ای، به فراخور باورهایش، افراد بسیاری را به مشارکت در احداث کارخانه های سنگبری ترغیب و همراهی کرد. برجسته ترین اثری که از او به یادگار مانده، حضوری پررنگ و تأثیرگذار در ساخت برج آزادی است؛ حضوری که بعدها، در روزگار انقلاب، یکی از بهانه های  مصادره اموال او شد.

 

بخشی از آن گفتگو را در ادامه می‌خوانید. متن حاضر، با حذف پرسش‌ها فراهم آمده و در ارائه آن کوشیده‌ام تا لحن و کلام استاد، دست‌نخورده و اصیل بماند.


سالِ هزار و سیصد و هشت، در سِدّه اصفهان به دنیا اومدم. تا سالِ نوزده، با خانواده همونجا بودم. تو همون سِدّه پا به دبستان گذاشتم. همون سال، جنگ جهانی دوم شروع شد و همه چیز به هم ریخت. پدرم یه آدمِ پولداری بود، وضعش خوب بود. اما با شروع جنگ، اوضاع اقتصادی یه دفعه وارونه شد و پس‌انداز پدری دیگه کفاف زندگی رو نمی داد.

پدرم ، رحمان ، یه رفیق داشت که باهاش شریک شد تا گندم بخرن و بفروشن. وقتی گندم‌ها رو خریدن، جنگ باعث قحطی شد و قیمت‌ها یهویی اوج گرفت. اون رفیق دبه کرد و به پدرم گفت: “پولی که به من دادی، پس میدم بهت.” این‌جوری، تمام گندم‌ها رو برای خودش برداشت و در عوض، آردی به ارزش نُه تومن به ما داد، در حالی که گندمِ هر مَن شده بود سه‌ ، چهار ریال. اینطوری پول پدرم تو هوا پرید.

دیگه هیچ چاره‌ای نبود، هیچ. مجبور شدیم بریم اصفهان و تحصیل را رها کنم . پدر پیشِ اوستا نورالله، تو اصفهان، کار می‌کرد. روزی یازده زار هم می‌گرفت. من هم همانجا پادویی کردم به روزی یک قران . یادم هست که اون موقع، داشتن برای خونه ی آقای کاشفی کار می‌کردند ، همون کاشفی که از آدم‌های پولدار و نامدارِ اصفهان بود. بعد از تموم شدنِ کارِ اونجا هم، رفتن سراغ خونه ی کازرونی‌ها. اوستا نورالله از اون اوستاکارهای سرشناس و چیره‌دستِ اصفهان بود، آدم شریف و با کفایتی بود.

نفر نشسته ، رحمان داورپناه در لباس قزاقی
نفر نشسته ، رحمان داورپناه در لباس قزاقی

پدرم اصلاً دهقان‌زاده بود. تو دوره ی جوونی‌اش رفته بود سربازی و حدود ده سالی هم قزاقی کرده بود. اما بعد از سالِ هزار و سیصد و چهارده ، دیگه اون زندگی رو رها کرد و اومده بود و سنگ‌تراش شده بود. همون موقع بود که به تهران کوچید و با باجناقش شریک شد و کار سنگ‌فرش خیابون‌ها رو گرفت.

اون زمان، تو دوره ی رضاشاه، کار سنگ یه رونق عجیبی پیدا کرده بود. اما یک نکته ی تلخ هم داشت: حکومت، سنگ‌تراش‌ها رو  تقریباً مثل سربازگیری ، به زور در پروژه‌های دولتی به کار می‌گرفت و دستمزدشون هم خیلی کم بود. می‌شد گفت یه جور بیگاریِ نوین بود، با حقوقی ناچیز.

بعد از شهریور بیست، تقریباً همه ی کاروکاسبی‌ها لَنگ شد و کار سنگ‌تراشی هم بهم خورد. پدرم رفت تو کوهِ آتشگاه ، بین سِدّه و اصفهان ، یه معدن گرفت و مشغول کار شد. من هم همراهش رفتم تو اون معدن. هم پادویی می‌کردم، هم کم کم کار دستم آمد و چیزایی یاد گرفتم.

بعد از اون، دنبال کار، راه افتادیم تو شهرهای مختلف. حتی تا خرم‌آباد هم رفتیم. اما کاری گیرمان نیامد و موفق نشدیم. مجبور شدیم همه چیزمان را توی راه بفروشیم و با دست خالی برگردیم.

پدر مجبور شد برای کار به تهران برود ، بعد من هم به دنبالش رفتم. فکر می کنم سالِ بیست و دو بود که آمدم تهران.

وقتی رفتم، به من سه تومن حقوق می‌دادند، پدرم هم یازده تومن می گرفت. اما خودِ آمدنم به تهران برای خودش یک قصۀ مفصل بود. یک بقچۀ لَحاف و تشک برایم بسته بودند، بار کردم و راه افتادم. ماشینی که از اصفهان سوارش شدم، مستقیم نیامد تهران. وقتی به قم رسیدیم، راننده همانجا پیاده ام کرد. من هم دیگر پولی نداشتم. ناچار شدم همان لحاف و پتوهایم را گرو بگذارم تا با پولش بتونم سوار اتوبوس قم-تهران شوم و بیایم.

پدرم قبلاً به من گفته بود: “وقتی از ماشین پیاده شدی، بیا طرف مسجد شاه، برو به سمت کاروانسرای حاج ممدلی.” روزی که رسیدم، قضایا طوری شد که روی پلّه ی  مسجد شاه، داشت بالا می آمد و من می خواستم پایین بروم. بهش گفتم: “بابا، من لحاف و پتویم را گرو گذاشتم برای کرایه تا بتونم بیام.” گفت: “اشکالی ندارد، بیا اول بریم. عصر که از سر کار برگشتیم، می ریم و پس می گیریم.” همین کار را هم کردیم، رفتیم و گرفتیم و آوردیم.

تو همون روزگارِ سخت و پریشان بود که ما پامون رو تو تهران ، توی کار سنگ و سنگ‌تراشی گذاشتیم. اول کار، داشتن دیوارهای سنگلَج رو سنگ می‌کردن. اون موقع، این کار برای خودش یه غول بود، یه کار خیلی بزرگ. چون تو اون دوره، بعد از اینکه رضاشاه رفته بود، کار سنگ تقریباً مُرده بود، هیچ رونقی نداشت. اما این، از اولین کارهایی بود که تو طهرانِ قدیم دوباره جون گرفته بود. سه چهار تا گروه بیشتر تو این کار نبودن. یکی آقا حسین نیساری بود، یکی هم پدرِ حاج میرزا علی آقا. سه چهار گوشه ی این محله ی سنگلج، همین دیوارها رو مشغول بودن و کار می‌کردن.

ما هم رفتیم تو دلِ همون کار، تو کارگاهِ حاج حسین نیساری شروع کردیم به کار.

ارباب قنبر رو هم من برای اولین بار همون جا دیدم. سنگ‌ها رو از بی‌بی‌شهربانو می آورد. البته که ارباب، اون موقع هنوز اون اسم و رسمی که بعدها پیدا کرد رو نداشت. تازه کارش رو شروع کرده بود و کسی حالیش نبود چه آدمِ کاربلدی از آب درمیاد.

از این مقطع که بگذریم، یواش یواش کار سنگ دوباره جون گرفت. وزارت دارایی یه سنگ‌کاری بزرگی راه انداخته بود. توی تمام تهران، فقط سه تا آدم بیشتر نبودند که این کاره بودن. یکی “حاجی اسماعیل اسماعیلی” بود که توی حیاط خونه اش یه اره گذاشته بود و شده بود سنگبری. یکی هم “آقا رضا دواتچی” بود . فامیلی اصلیش چیز دیگه‌ای بود شاید.

کارِ آقا رضا دواتچی توی یه گاراژ قدیمی بود، تو میدون ژاله. دو تا دهنه از همون گاراژ رو اجاره کرده بود و اره‌اش رو توش راه انداخته بود. می‌گفتن برای اداره ی برق کار می‌کنه.

یکی دیگه هم همون “آقا حسین نیساری” بود که تو یک تیکه زمین از  کارخونه ی ارج ،  پائین خیابون ری ، یه اره گلی و فرز و ساب گذاشته بود و یه بساطی برپا کرده بود. اینا همون کسایی بودن که باهم شریک شده بودن و کار سنگِ وزارت دارایی رو گرفته بودن و سنگ می‌رسوندن بهشون.

اون اره‌ها هم که می‌گم، مالِ آقای نقدزاده  بود، که مغازه‌اش تو خیابون ری بود. این مرد بود که این اره‌های سنگبری رو می‌ساخت. پس در واقع میشه گفت سنگبریِ تهران، همون موقع محدود بود به همون سه تا قلم و دیگه کسی نبود.

بلوک‌های سنگ رو از معدن آتیشکوه می آوردند، همونی که قنبر رحیمی راه انداخته بود. ده ، بیست تا بلوک رو می چیدند کنار هم و بعد با دست، زیر اره می بردندشون. اول با گچ خط می انداختند و علامت می زدند، بعد با گچ ، سنگ رو سفت می کردند و می بریدند. یک هفته ای طول می کشید . وقتی کارِ برش تمام می شد، از اون سنگ ها، قطعاتِ چهل در چهل بیرون می آمد و این، نهایت هنر و توانایی سنگبریِ اونها بود. همین.

سال 1333 - غفار داورپناه
سال 1333 - غفار داورپناه

آقای خویی تازه عروسی کرده بود. یه زمینی تو ایستگاه نمازخانه داشت، همون جاده ی شمیران. اومده بود اونجا بساطی راه انداخته و مشغول ساختن خونه بود. فکر کنم همون خونه‌اش هنوزم پابرجاست.

نقشه ی این خونه رو مهندس سرداری داده بود و من با او آشنا بودم. آقای خویی یه مقدار سنگِ بادبر لازم داشت که من براش فراهم کردم و بهش فروختم. این شد شروع آشنایی من با آقای خویی.

نمیدونم چرا، تو وجود آقای خویی این حس رو کردم که این مرد برای کار سنگ بدرد می خوره. خودش هم بچه ی حاجی بود، آدم شیک و پیکی بود، تاجر بازار بود، اما بسیار شیک‌پوش و با شخصیت. من زیاد به سراغش رفتم، شاید یه سال تمام باهاش صحبت کردم که “بیا تو کار سنگ.” یه روز بالاخره پیغام فرستاد که “بیا، می‌خواهیم کار سنگ را شروع کنیم.”

آنها کارخانۀ برق پارس رو داشتند با حاجی پرواس. من هم یه خونه داشتم، فروختمش به سی هزار تومان. با پولش شدم ده درصد شریک تو این کار.  برای همین کار، آقای حاجی نقدزاده یه  اره ی گِلی برامون ساخت. یه چیز دیگه هم بود… یه ارمنی بود که فرز و ساب‌های خوبی می ساخت . اسمش یادم نیست . فرزو و ساب مورد نیازمون رو هم از او خریدیم  و بالاخره کارخونۀ “پکا” رو راه انداختیم.

درست یادمه… آقای خویی رفت ایتالیا و برگشت. وقتی آمد ایران، یه پیش‌بند بست و با همون فرز ساده ی ایرانی، یه میزِ گرد عالی درست کرد که همه ی ما جا خوردیم! همه ی ما رو می‌گم… مثلاً حسین اردلان و برادر غفاری هم بودند. اینا دو تا از فرزکارهای معروف بودن، کارگرهایی که سرشون به تنشون می‌ارزید. اصلاً همه مات و مبهوت موندیم. خیلی راحت و آسون این کار رو کرد.

تو ایتالیا دیده بود و یاد گرفته بود. راستش رو بخوای، آقای خویی خیلی تیز و بااستعداد بود ، خیلی. این میز رو درست کرد، میز خیلی خیلی لوکس و قشنگی بود، همه ی پایه‌هاش هم سنگی بود.

یه سال بیشتر طول نکشید که ماشین‌آلات رو هم خرید و آورد. حتی یه جرثقیل دروازه‌ای بزرگ هم از ایتالیا وارد کرد.

این چیزها رو ما تا اون روز تو عمرمون ندیده بودیم. خیلی از کارها راحت شد. اره‌های خوبی هم آورده بود، نه… راستش اره‌های خیلی خوبی نبودن، بیشترشون دست دوم بودن که خریده بود.

حاج حسین حبیب‌الهیان

خدا رحمت کنه حاج حسین حبیب‌الهیان رو. یه روز اومد و گفت: «داور، امروز می‌خواهیم آقای رمضان‌بیگی بیاد تا این جرثقیل رو کپی‌برداری کنیم و خودمون بسازیمش.» گفتم: «باشه» یه اوستاکاری داشتیم اونجا، علی بهرامی، که به آقای خویی تلفنی اطلاع داد که این کار داره تو کارخانه انجام میشه. علی رفیق خودم بود، آورده بودمش و دستش رو بند کرده بودم (یعنی استخدامش کرده بودم). آقای خویی اومد و گفت: «چکار می‌کنید؟!» گفتم: «اینها همکاران من هستند. می‌خواهیم جرثقیل رو تو ایران بسازیم، مشکلی داری؟» گفت: «به من نگفته بودی.» گفتم: «خب، من مدیر کارخونه ام، مگر هر چیزی رو باید به تو گزارش بدم؟» سرش رو انداخت پایین و با قهر رفت. ولی هیچ مقاومتی نکرد.

آقای رمضان‌بیگی الگوبرداری‌هاش رو کرد و الحق والانصاف که جرثقیل خوبی ساختن. بعد هم کارگرهاشون رفتن جاده ری و شروع کردن به ساختن جرثقیل.

آقای خویی اون اره‌های اولیه رو هم کند و ماشین‌آلات خیلی بهتری آورد. البته من هم از پکا رفته بودم تا خودم کارخونه ی  «خارا» رو بسازم. اون سی هزار تومانی که داده بودم و شریک شده بودم، به اضافه یه مقدار حقوق ( ماهی پنج هزار تومان حقوق می‌گرفتم ) جمع شد و نود هزار تومان از آقای خویی گرفتم و اومدم بیرون. جای خودم هم یه اوستاکار خیلی فهمیده‌تر از خودم برای آقای خویی گذاشتم، احمد علیشاه. کارگر فوق‌العاده عالی، باهوش و بی‌نظیری بود. نه اینکه بخوام کارشون رو لنگ بذارم.

کارخونه‌ای که اول با آقای خویی راه انداختیم، اسمش “پکا” بود. بعدها که من رفتم بیرون، اسمش شد “فاپکا”. یه ساختمان اجاره‌ای گرفتن تو خیابون شریعتی. همونجا بود که آقای خویی با قنبرم درافتاد.

یه معدن بود، مرمریتِ کوه سفید. آقای خویی با قنبر اختلاف پیدا کرد . قنبر مرمریت رو شروع کرد ببره و تقریباً به قیمت تراورتن بفروشه. اون موقع سنگ تراورتن چهل تومن بود، آقای خویی اونو می‌داد چهل و پنج تومن. اما سنگ استانداردی بود. برای اولین بار، سنگ‌های چهل در چهل و شصت در سی رو استاندارد کرد. اصلاً فلسفه‌اش این بود: مشتری که نباشه، هر چقدر می‌خوای ببُر، بذار تو کارخونت تا مشتری خودش بیاد. اولین بار آقای خویی این کارها رو کرد. ما دیگه اونجا نبودیم. شاید ابتکار همون احمد علیشاه بوده. احمد خیلی باهوش بود، یکی از بی‌نظیرترین اوستاکارهایی بود که من تو عمرم دیدم.

کارخونه ی دومی که من درست کردم، “خارا”ست. اونم کنار جاده ی شاه عبدالعظیم بود، سه هزار متر زمین. دوتا جوون با ابتکار خودشون داشتن درستش می‌کردن، به دردسر افتاده بودند و من خریدیمش. یک فرز دروازه ای گریگوری ایتالیایی را خریده بودم، 28 هزار تومان. آوردم خرمشهر و از آنجا به تهران. یک  اره هم خریدم که توسط عباس سراجیان ساخته شده بود که تراشکار خیلی معروفی بود. دوست قدیمی بودیم. دومین اره را از موسیو هراند خریدم. موسیو هراند هم تراشکاری بود که در ارتقای تولید ماشین آلات سنگبری نقش داشت. فلکه‌ی چدنی و فلکه‌ی بزرگ را او در ایران ریخته گری کرده است.

بعد هم در سال پنجاه یه اره ی ایتالیایی گرفتم. شاید اولین اره ی ایتالیایی بود که وارد شده بود. حاج اسماعیلی آورده بود ولی نصب نکرده بود، از برا ( BRA ) ،  من از دم قسط با 21 سفته ی ده‌هزار تومنی خریدیمش  و نصب کردیم. خیلی تحول بزرگی شد برامون.

اولین کسی که اره ی ایتالیایی ( البته دست دوم ) رو وارد کرد، آقای خویی بود. قبل از اون، اره تو ایران ساخته می‌شد.

حاج حسین حبیب‌الهیان (  خدا رحمتش کنه ) با موسیو هراند رفیق بود. اونا تلاش کردن که یه اره ی حسابی بسازن. فلکه‌های بزرگ چدنی رو هم آقای امام‌بخش برای اولین بار براشون ریخت.

به هر حال، اره‌های کپیِ ایتالیایی رو از کجا دیده بودن ، نمی دونم ؟… چون یه کارخونه ی سنگبری دیگه‌ای هم بود ، یادم رفته بود بگم ، دم راه‌آهن، سر پل جوادیه بود، مال موسیو گلدشمیت.

اون اره‌های آهنی که اول می‌ساختن، چهل تیغه بود. موسیو هراند اره‌های شصت تیغه و اینا رو ساخت. ساخت این اره‌ها بین سال‌های ۱۳۲۸ تا ۱۳۳۲ بود.

اره گلی

تا اونجایی که من یادم میاد، همین حاج نقدزاده اولین اره‌های آهنی رو می‌ساخت.

تولید سنگ دونه‌دونه و نمره‌ای بود. مثلاً یعنی بدنه‌ای ۵/۶۴ در ۵/۵۱ بود. این بدنه رو تقسیم می‌کردند و می‌گفتن اینجا سه تا سنگ می‌خوره، بعد می‌ساختنش. نه این که برن چند تا شصت در چهل بذارن بغل هم. سنگ رو با نصب می‌فروختیم و روی کار متر می‌کردیم.

تحول بزرگ، سنگ قیچی بود. کار خیلی نون و آبداری بود و آقای خویی یه قیچی آورده بود. قرار گذاشتیم باهم شریکی این کار قیچی رو راه بندازیم ، حالا من کارخونه ی خارا رو دارم، اونم برای خودش.

من آقای خویی رو خیلی دوست داشتم. وقتی هم که صنف باهاش شروع به مبارزه کرد، یار و یاورش بودم. نمی تونستند ببینند که بسرعت پیشرفت می کنه . بهش نمی رسیدند . بولدوزری بود تو کارِ سنگ . می رفت و می دید و می اومد ، پیاده می کرد . دشمنی با من هم در حقیقت از همونجا شروع شد که یه غریبه رو آوردم. مثلاً سنگ ایتالیایی آورد، همکارها رفتن لو دادن، گفتن قاچاق آورده. چون آقای خویی با وزیر، با اتاق بازرگانی خیلی قاطی و آشنا بود. یعنی واقعاً جزو آدمایی بود که با هر وزیری کار داشت ، درها به روش باز می شد ، جاش بالا بالا بود.

فاپکا اسم و رسمی پیدا کرد . پیش مهندسین شهرت بالایی داشت . صنفی ها نتونستن خویی رو از رده خارج کنند .

حیف بود. این بیماری رو گرفت، واقعاً حیف بود. افلیج شد، روی ویلچر بود دیگه. سکته کرد. مثل این که تنیس بازی می‌کرد، سکته کرد تو آمریکا. تمام صنف با آقای خویی مبارزه می‌کردن. البته به نظر می‌رسید زیر سر حاج اسماعیل بود.

برج آزادی ( شهیاد )

با امانت هیچ آشنا نبودم . جواد خیام که با من شریک بود و یک دانگ از خارا رو داشت  اومد گفت یه همچین کاریه  و من رو برد دفتر مهندس امانت و  یه صحبتایی کردیم. جواد نظرش این بود که سنگ خرم آبادی باشه.

قرار بود حاجی هاشمی از معدن خرم آباد یک نمونه سنگ بیاره ، بدقولی کرد و رفتیم اصفهان که چرا سنگ رو نیاوردی؟ گفت تو راهه . بعد یه سنگ آورد بد قواره و گفتم این اصلا بدرد نمیخوره .

من به امانت پیشنهاد کردم که قنبر باید بیاد که سنگش تامین بشه . چون اینجا مهم ، سنگ بود ولی خوشبختانه این کار اصلا برای من بغرنج نبود . از مهندس امانت نامه دارم میگه چطور تو این کار رو قیمت دادی ؟  دبه نکردیم .  این کار ده درصدم بیشتر برا ما سود نکرد . اینکار به نظر من شاهکاره . ( می تونید از نامه ها عکس بگیرید و استفاده کنید )

یه مشت سنگ بردیم برای امانت، امانت سنگ جوشقون روپسندید . بهش گفتم این یه رگه هایی هم داره که  خاکی داره ، خالی میکنه .گفت رنگش خیلی خوبه من میخوام سفید باشه.

 اومدم به جواد گفتم این سنگِ  بزرگ میخواد،  سنگ شیش متری . ارباب حتما میاره ولی ممکنه مارو بذاره . باید پای خودشو بکشیم وسط. گفت ارباب بیاد ولی من میخوام تابلو بزنم که اسم ما توش باشه. گفتم این کار تابلو نمیخواد . این کار کاریه که هر کی کار بکنه اونجا  اسمش هست که اینکارو اون کرده ، حرف نداره اینکار یا فلان کارخونه کرده .گفت باشه . ارباب و چه جور بیاریم ؟ من به امانت گفتم اعلم با ارباب آشناست  . به اعلم بگید صداش کنه و بگه اینکار هست تا پاش کشیده بشه تو اینکار . ما قیمت سنگ خام رو هم  با ارباب طی کرده بودیم که برامون بیاره که خودمون اینکارو انجام بدیم . یه روز ارباب دنبالم فرستاد گفت تو دست مارو بند کردی تو این کار گفتم خب باهم میخواهیم کار بکنیم.  بعدجواد گفت که باید تابلو بزنیم . قنبرِ پلنگ طبیعت هم گفت تابلو اینا چی چیه ؟  بالاخره جواد قهر کرد و ماهم خیلی پیش رفته بودیم. با امانت خیلی صحبت کرده بودیم . کار هم واقعا حیف بود که از دست بدیم. بالاخره ناچار شدیم بگیم ارباب خودت قرارداد ببند.  ارباب هم رفت سراغ حاج اسماعیل. حاج اسماعیل هم رفت ایتالیا و این ماشین ها که توشهیاد گذاشته بود آورد .

قنبر رحیمی به آقای حاج اسماعیلی گفته بود «هر وقت تونستم داورپناه رو راضی کنم، اونم تو این کار شریک میشه» و همیشه اصرار داشت که من حتماً باید بیام شهیاد و کار رو اداره کنم. اما جواد خیام، قبول نمی‌کرد و مخالف بود. تا این که بالاخره یه روز  جواد گفت: “شما اگر می‌خواهید، می‌تونید بروید و با قنبر رحیمی همکاری کنید.”

من هم با قنبر رحیمی صحبت کردم و بهش گفتم که قبول می‌کنم بیام شهیاد. با آمدن من، حاج اسماعیلی از پروژه کنار رفت.

یه مقدار سنگ آماده شده بود، ولی تقریباً هیچ سنگی حاضر و آماده نبود. من هم رفتم به میدان شهیاد و نهایتاً سی و سه ماه اونجا موندم.

معدن جوشقان سال 1347 -از راست : مهندس ایرانپور ، غفار داورپناه ، قنبر رحیمی عکس توسط حسین امانت گرفته شده است .

قرارداد به اسم ارباب بسته شد . ولی همه چیزش از اول با ما بود . قیمت سنگ و نصب رو درآورده بودیم . متری 700 تومن سنگ 25 سانت کلفتی که پائین می یاد و می شه یازده سانت .  تقریبا کار تموم شده بود . مالِ خودمون بود و هیچ ربطی به ارباب نداشت .  

هیچکدوممون فکر نمی کردیم این کار که تموم می شه ، یه اثرِ ملی بشه و اینقدر معروف . این کار همه چیزش ایرونیه. نقشه ایرونیه. یه چیزش انگلیسیه فقط . محاسبات فنی این کار تو انگلستان با کامپیوتر شده . چون تو ایران کامپیوتر نبود . اونجا یه موسسه بزرگه که محاسبات فنیِ اینکارهای بزرگ رو انجام می ده .  یه نفرم ناظرش بود تا روز آخر این کار .

سنگ ، قالبِ بتنِ .  سنگ جلوست ، پشتش آرماتوره ، پشتش هم سیمان .  این سنگ ، قالبِ این بتن ریزیه. ولی دوخته شده به بتن با آرماتورهای استنلس استیل که زنگ هم نمیزنه.

یه کامیون کاغذ محاسبات فنی بود . یکی یکی میخوندن و  پیاده میکردن . قراری که گذاشتیم تو این قرار داد نوشته شده قراره که اندازه سنگارو یک به یک با تخته سه لایی به ما بدن .  پیچشش هم که محاسبات فنی میده. مسئله حله حله این سنگ ها تاب داره  ولی شمشه رو که بذاریم صافه ( از هر جای سنگ ، دو نقطه ی روبروی هم که شمش رو بذاری صاف صافه )

همه چیز طبق روال پیش رفت. هیچ مشکلی پیش نیومد و به موقع تموم شد .


کار بزرگ زیاد داشتم . مثلا استادیوم فرح ( تختی ) . تمام جای نشستن آدم ها سنگه . قسمت جلو سنگ لاشتر هشت سانت کلفتی و ساب خورده که نبش بالا و پائینش پخ خورده و  قسمت عقبش یک سنگ لاشتر 55 سانتی تیشه ای به کلفتی 4 سانت .

استادیوم تختی – فرح سابق

تو شکارگاه سلطنتی هم کار زیاد کردم . کاخ دوشان تپه ، بیست سی تا ستون از سنگ لاشتر درست کردیم . بالا و پائینش خیلی کار انجام دادیم . ستون یک تکه و سر ستون و زیر ستون . ستون های قبلی از چوب بود و بوسیله موریانه و رطوبت از بین رفته بود . پس از سال‌ها تخریب و استفاده نابجا (به عنوان انبار غله و سربازخانه)، کاخ در وضعیت اسفباری قرار داشت که در دهه 50 مرمت و بازسازی شد .

کاخ دوشان تپه

یکی از کارهایی که خیلی دوست دارم سینما دیاموند تهران بود که زمان انقلاب آتیش زدند . نماش یک کار سنگی بود که طرح دکتر مرجان بود . الماس تراشه ، یه چیز بی نظیر . سنگ ها یه متری و پله ای و مواج . متاسفانه عکسی از اینها پیدا نکردم .

سینما دیاموند تهران

من به اجبار وارد صنعت سنگ شدم . کارِ دیگه ای بلد نبودم . ریاضیاتم خوب بود . باید می رفتم درس می خوندم . ولی کارِ سنگ را دوست داشتم . ده تا کارخونه درست کردم . واقعا زندگیِ خوبی برای من درست کرد . متاسفم که همکارها  با من ناجوانمردانه رفتار کردند و حسادت داشتند . من با کسی دشمنی نداشتم . کار رو دوست داشتم .

الحمدالله بخیر و خوشی گذشته . کمش هم مونده از هیچکی هم ناراضی نیستم.

سال 1399 - غفار داورپناه

تیرماه سال 1400 ، ده ماه بعد از این گفتگو ، استاد غفار داورپناه چشم از جهان فرو بست .

برچسب ها :
مقالات مرتبط

«وقتی توقف، بهترین تصمیم مدیریتی است» Sunk Cost Fallacy

“سنگنامگ” شماره دو – اسفند 1404 نویسنده : شایان فاضل، استراتژیست و…

جولای 26, 2026

نامه های حسین امانت به غفار داورپناه

“سنگنامگ” شماره دو – اسفند 1404 در گفتگویی که با استاد غفار…

جولای 26, 2026

یادداشت مدیرمسئول – شماره دوم

“سنگنامگ” شماره دو – اسفند 1404 نویسنده : کاوه فاضل بسطامی سنگ…

جولای 4, 2026